#فردا_بدون_من_پارت_346
مهدیہ:"چون آرایش نکرده فکر میکنی رنگش پریده"
آرزو جون :"بہ جااین حرفا برو یہ چیزی بیار این بچہ بخوره یکم جون بگیره"
مهدیہ پووفی کشید ورفت تو آشپزخونہ
آرزوجون:"بہ خاطرمرگ پدرت متاسفم عزیزم"
من:"ممنون"
آرزوجون باتردید گفت:
"مادرت؟"
من:"بلہ؟"
آرزوجون:"میگم مادرتم فوت شده؟"
من:"نہ ولی کاش میشد"
باتعجب نگاهم کرد وگفت:
"چی ؟ چرا؟"
باحرص گفتم:
"کسی کہ بچہ هاش و ول میکنہ میره وحتی یہ سراغیم ازشون نمیگیره همون بهتر کہ بمیره"
آرزوجون:"خُب شاید دلیلی داشتہ"
باهمون لحنم گفتم:
"چی میتونہ ول کردن بچہ هاشو توجیہ کنہ"
romangram.com | @romangram_com