#فردا_بدون_من_پارت_344
واقعا کہ مهدیہ بچہ اس انگار نہ انگار الان داشتیم راجب چی حرف میزدیم
ولی این روحیہ ی بچہ گونش و دوست داشتم اینکہ مثل بچہ ها بادیدن ذرت مکزیکی ذوق کرده وبحث بہ اون مهمی و فراموش کرده
شایدم فراموش نکرده و نمیخواد چیزی باعث ناراحتیش شہ ولی هرچی کہ هست عاشق این روحیشم
مهدیہ:"آرام ،آرام
کجایی دختر میگم برم بخرم؟ "
بعد چند وقت یہ لبخند ازتہ دل زدم و گفتم:
"برو"
چشم از مهدیہ کہ بادو از خیابون رد میشد گرفتم و بہ زمین خیره شدم
بعد چند لحظہ مهدیہ بایہ ذرت مکزیکی برگشت
من:"چرا یکی گرفتی،پول همراهت نبود میگفتی خُب"
مهدیہ:"نہ خره پول همراهم بود ولی مزه اش بہ دوتایی خوردنشہ"
چشمام و تو کاسہ چرخوندم وگفتم:
"بلہ حرف شما متین"
بعد خوردن ذرت مکزیکی کہ انصافا با روش مهدیہ کلی چسبید بعد نیم ساعت بہ خونہ ی مهدیہ اینا رسیدیم
مهدیہ درو باکلید بازکردوباهم رفتیم تو ازحیاطشون کہ گذشتیم در ورودیشون بازبود باهم رفتیم تو کہ مهدیہ صداش و انداخت رو سرش و گفت:
"سلام اهل خونہ
کسی هست؟
romangram.com | @romangram_com