#فردا_بدون_من_پارت_343

یہ لحظہ وایستادم ولی دوباره راه افتادم ،فکر نمی کردم مهدیہ اینقدر تیز باشہ!

من:"چجوری شد؟"

مهدیہ:"نمیخوا بگی نگو خو چون تغییرحالت توام حس کردم"

من:"خو الان چی فکرتو مشغول کرده؟"

مهدیہ:"عِہ...

خُب میدونی؟

اوم ،آرام احساس می کنم شادی یہ حسایی بہ آرسام داره"

باتموم شدن حرفش نفس عمیقی کشیدو بہ نیم رخم خیره شد

مهدیہ:"آرام چیزی بین آرسام وشادی بوده؟"

چیزی نگفتم کہ گفت:

"آرام نمیخوای چیزی بگی؟"

من:"بہ نظرت آرسام نباید بہ این سوالات جواب بده؟"

مهدیہ:"یعنی چیزی بینشون بوده؟!"

من:"اوووف مهدی قبل تو خیلیا بودن ولی الان فقط تویی کہ با آرسامی،درضمن هرچی بوده واسہ گذشتہ بوده کہ ترجیح میدم من چیزی نگم و از زبون آرسام بشنوی"

یهومهدیہ وایستاد برگشتم طرفش کہ دیدم بہ اون طرف خیابون خیره شده

باتعجب رد نگاهش و دنبال کردم کہ متوجہ چیزی نشدم

یهو مهدیہ باذوق گفت:

"آرام اونجا ذرت مکزیکی دارن توام میخوای؟"

romangram.com | @romangram_com