#فردا_بدون_من_پارت_342


مهدیہ:"آرام خوشحالم کہ باخودت کنار اومدی وحالت بهتره "

تو دلم پوزخندی بہ مهدیہ زدم و گفتم همش فیلمہ واسہ نرنجوندن بقیہ مجبورم کہ خودم نباشم...

مجبورم نشون بدم خوبم تا دوستام و داداشم ناراحت نباشن

خوب نیستم ولی مجبورم تظاهر بہ خوب بودن کنم...

برعکس حرفای تو دلم لبخند کجی تحویلش دادم کہ باتوقف آسانسور باهم ازش بیرون اومدیم

من:"ماشین آوردی؟"

مهدیہ:"نہ ،فکرکردم پیاده بریم بهتره ولی اگہ بخوای زنگ میزنم اهورا بیاد دنبالمون"

من:"نہ بهتره پیاده بریم"

سری تکون داد و همقدم باهم راه افتادیم

مهدیہ:"آرام یہ سوال"

من:"هووم؟"

مهدیہ:"چیزه ...

اوم اصلا بیخیالش"

فقط خدامیدونہ از اینکہ یکی حرفش و نصف ونیمہ ول کنہ چقدربدم میاد

چپکی نگاهش کردم کہ گفت:

"خو بابانخورمنو

میگم آرام احساس میکنم وقتی بہ شادی گفتم من و آرسام باهمیم یہ جوری شد"


romangram.com | @romangram_com