#فردا_بدون_من_پارت_341

من:"باشہ هرجور راحتی

فقط امشب آرسام نیستش ،بیا اینجا"

مهدیہ:"آرام مامان وقتی فهمید امشب آرسام نیست من و فرستاد بیام دنبالت"

شادی:"خُب اینم از این دیگہ نیازی نیست من بیام"

مهدیہ:"نہ خو توام بیا با مامان اینا آشنا شو"

شادی:"باشہ واسہ یہ وقت دیگہ"

با مهدیہ دست داد و بعد بوسیدن صورتم ازخونہ زد بیرون

مهدیہ:"خُب تا من اینجا رو جمع وجور می کنم توام آماده شو کہ بریم"

من:"باشہ"

رفتم تواتاقم بعد اینکہ لباس مشکیام و پوشیدم و یہ دست لباس خونہ ی مشکی تو کولم چپوندم بدون اینکہ آرایش کنم ،رفتم تو هال

من:"من آمادم مهدی"

مهدیہ نگاهی بهم انداخت و گفت:

"بازم مشکی پوشیدی کہ!"

من:"مگہ قراره نپوشم؟"

تاخواست دهنش و باز کنہ گفتم:

"بیخیال ادامہ نده ،بریــم؟"

مهدیہ:"بــریم"

بعدچک کردن شیرای گازو قفل کردن در با مهدیہ رفتیم تو آسانسور ،دکمہ ی پارکینگ و فشاردادم وبہ زمین خیره شدم

romangram.com | @romangram_com