#فردا_بدون_من_پارت_337

"سلام خوبی؟"

مهدیہ:"مرسی"

من:"باهم آشنا شدین؟"

شادی:"درست حسابی نہ

ولی تاتو یہ میوه ای چیزی بیاری ماهم باهم آشنا میشیم"

باشہ ای گفتم و بیخیال چای، میوه ها روتوظرف چیدم بردم تو هال،دوباره رفتم تو آشپزخونہ و اینبار زیردستیا وچاقو رو برداشتم ورفتم کنارمهدیہ نشستم

شادی مثل همیشہ بی تعارف سریع چندتا میوه برداشت ولی مهدیہ مثل اینکہ هنوز با شادی راحت نبود بخاطر همین خودم براش میوه گذاشتم کہ یہ لبخند خوشگل تحویلم داد

شادی:"اوووووه یکی من و بگیره

اصلامن قهرم ،من و بعد چند سال دیدی ولی بہ مهدیہ بیشتر ازمن توجہ می کنی "

مهدیہ:"خُب جایگاه من ویژه تره"

شادی:"عِہ آرام نگاه چی میگہ!"

لبخند کوچیکی زدم کہ شادی گفت:

"اصلا چرا جایگاه تو ویژه تره؟"

همہ این حرفا رو بالحن بامزه ای می گفت و باعث شده بود مهدیہ ازخنده قرمز شہ

مهدیہ:"چون قراره من زن داداشش بشم ،بعلــــــــہ"

شادی کہ داشت باچاقو سیبش و نصف می کرد دستش متوقف شد و باتعجب زل زد بہ مهدیہ

شادی:"چــــی؟

زنداداش؟

romangram.com | @romangram_com