#فردا_بدون_من_پارت_335
"اونروز فکرم خیلی درگیر کارخونہ بود،میدونی کہ اون کارخونہ خیلی واسم باارزش بودبالاخره بدون کمک از بابا یہ کاری و شروع کرده بودم ومهمتر از همہ آیندمون و تضمین می کیرد هیچ وقت نمی خواستم احساس کمبود کنی
وقتی الناز اومد وگفت تو فرستادیش کمی ازت دلخورشدم کہ بااینکہمیدونستی حالم خوش نیست خودت نیومدی پیشم و النازو فرستادی
ولی بااین فکر کہ بازم با اون همہ مشغلت بہ فکرم بودی باعث شدازدلخوریم کم شہ"
بالحن گرفتہ ای گفتم:
"اومدم!"
شهاب:"آره ،اومدی ولی دیر اومدی
وقتی اومدی کہ الناز بہ بهونہ ی حال خرابم کلی مشروب بهم خورونده بود
وقتی اومدی کہ باهاش..."
دستی تو موهای پر پشتش کہ عاشقشون بود کشید وگفت:
"وقتی مست بودم النازی نمیدم فکر می کردم با توام میفهمی چی میگم؟"
من:"چرا اینقدر تلاش می کنی شهاب من کہ هزاربار بهت گفتم دیگہ حسی بهت ندارم"
شهاب:"هرچقدرم بخاطررسیدن بہ تو تلاش کنم کمہ"
بی هیچ حرفی نگاهش می کردم کہ گفت:
"من دیگہ باید برم فقط میخواستم بگم بیخیال آمریکا شدم و میخوام تا وقتی کہ فرصت دارم برای رسین بهت بجنگم"
بدون اینکہ بزاره چیزی بگم از آشپزخونہ بسرون رفت دنبالش رفتم کہ بایہ خدافظی از شادی رفت سمت درجلوی در بهش گفتم:
"ببین شهاب بااین کارات فقط خودت و اذیت می کنی من و تو دیگہ هیچ وقت ما نمی شیم"
بی توجہ بہ حرف من گفت:
"مواظب خودت باش ،خدافظ"
romangram.com | @romangram_com