#فردا_بدون_من_پارت_328


بگو بینم این آقا امیر کیہ کہ بدجورذهنم ودرگیر کرده "

قضیہ ی امیر علی و داداشش واسش تعریف کردم کہ گفت:

"خُب دخترخوب این و صبح میگفتی دیگہ

الکی الکی زدم دستم و داغون کردم"

بااین حرفش تازه یاد دستش افتادم، دست راستش وکہ کوبیده بود بہ فرمون بالا آوردم بوسیدم

من:"دیگہ هیچوقت بخاطر من بہ خودت آسیب نزن ارزشش و ندارم"

روی موهام و بوسیدوگفت:

"تو و مهدیہ باارزش ترین داراییای زندگیم هستین دیگہ نشونم بہ داراییہ من توهین کنیا"

چیزی نگفتم وبیشتر خودم و تو بغلش جا کردم ،الان کہ با آرسام حرف زدم حس بهتری داشتم واقعا داشتن یہ داداش بزرگتر ازخودت یہ نعمت بزرگہ....

آرسام:"آرام ،آرام کجایی؟"

باصدای بلندی گفتم:

"تو آشپزخونم"

اومد تو آشپزخونہ وگفت:

"میخوام برم کاری نداری؟"

من:"الان؟زوده کہ..."

آرسام:"میرم یہ سرخونہ ی کیا اینا شب باهم میریم"

من:"عِہ کیاهم باهات میاد؟"


romangram.com | @romangram_com