#فردا_بدون_من_پارت_327

صورتم و شستم وازاتاق زدم بیرون

پشت دراتاق آرسام کمی مکث کردم بایہ نفس عمیق تقہ بہ در زدم و در باز کردم

روتخت نشستہ بود و داشت باگوشیش ور میرفت سرش و آورد بالا و بادیدنم بی تفاوت دوباره سرگرم موبایلش شد

بی اراده بغض کردم بہ کم محلیای آرسام عادت نداشت

کم نزدیکش شدم و گفتم:

"آرسام؟"

چیزی نگفت کہ درحالی کہ چونم ازبغض میلرزید برگشتم از اتاق برم بیرون کہ یهو دستم کشیده شدم افتادم رو تخت

رو تخت نشستم و تاسرم و آوردم بالا آرسام محکم بغلم کرد

آرسام:"خیلی نازک نارنجی شدیا

یہ قهرکوچولو بود دیگہ این بغضت چی میگہ"

چنگی بہ تیشرتش زدم وگفتم:

"قهرنکن،کم محلی نکن،بی تفاوت وسردنباش

الان بیشتر ازهمیشہ بهت احتیاج دارم"

محکم بہ خودش فشارم دادوگفت:

"آرام منم خستہ شدم منم بعد مرگ بابا احساس بی پناهی میکنم منم نیاز بہ کمکت دارم ولی تو..."

من:"باورکن دست خودم نیست آرسام!"

پیشونیم و بوسیدو گفت:

"اصلا بیخیال این حرفا

romangram.com | @romangram_com