#فردا_بدون_من_پارت_326


من:"سلام"

عمہ:"سلام ،بیدارت کردم؟"

من:"مهم نیست دیگہ باید بیدار میشدم"

اومد کنارم روی تخت نشست کہ گفتم:

"عمہ صبح کجا بودی؟"

عمہ:"رفتہ بودم کمی قدم بزنم!"

آهانی گفتم کہ گفت:

"آرسام یہ چیزایی راجبت می گفت!"

من:"چی؟"

عمہ:"آرام میدونم بخاطر مرگ بابات خیلی بهت فشار اومده واعصابت ضعیف شده

ولی نباید همرا با پدرت برادرت و دوستاتم ازدست بدی کہ

بااین رفتارت کم کم ازت زده میشن یابهتره بگم نمیتونن تحملت کنن"

من:"سعی میکنم بیشتر خودم و کنترل کنم

ولی عمہ باورکن حرفایی کہ میزنم دست خودم نیست"

عمہ:"میدونم عزیزم

برادرزاده ی من مهربونتر ازاین ایناست کہ دل کسی و بشکنہ"

لبخندی زدم کہ بایہ لبخند جوابم و داد ازاتاق بیرون رفت


romangram.com | @romangram_com