#فردا_بدون_من_پارت_325
آرسام:"آره میریم همون خونمون کہ قبل رفتن بہ شمال اونجا بودیم این خونہ واسہ سہ نفرمون کوچیکہ"
چرا راجب این موضوع چیزی بہ من نگفتہ بود؟
آخہ این بیچاره کہ هروقت میاد طرفت تو ،پاچش و میگری کہ
آره خو...
اهورا:"کی جابہ جا میشید؟"
آرسام:"احتمالا آخر هفتہ
آخہ باید برم شمال یسری ازوسایلمونم واز اونجا بیارم"
اهورا:"آها باشہ
هروقت خواستید جابہ جا شید زنگ بزن بیایم کمک"
اهورا:"مرسی داداش این چند وقت خیلی کمک کردیدهم تو ،هم عرشیا،هم سیاو کیا
نمیدونم چطور جبران کنم"
اهورا:"این حرفا چیہ مثلا رفیقتیم
ماکمک نکنیم کی کمک کنہ"
اوووف اینام چقدر هندونہ میزارن بغل هم ،چشمام و بستم ونفهمیدم کی خوابیدم
.
.
.
باصدای در ازخواب بیدارشدم کہ عمہ رو تو اتاق دیدم
romangram.com | @romangram_com