#فردا_بدون_من_پارت_324
من:"همینطوری!"
آنیتا:"ازدستت ناراحت شدیم"
بیخیال نگاهش کردم کہ حرصی چشم غره ای تحویلم داد
عرشیا:"اینارو بیخیال، آرام راد چی می گفت بهت؟"
دوباره همشون کنجکاو زل زدن بهم کہ گفتم:
"بیست سوالی راه انداختین؟"
مهدیہ:"عِہ بگو دیگہ،چی می گفت؟"
من:"هیچی"
آنیتا محکم زد پشت گردنمو دهنشو بازکرد کہ چیزی بگہ ولی با قیافہ ی عصبانیم خفہ شدعوضش مهدیہ باحرص گفت:
"یہ سوالمونم مثل آدم جواب ندادی"
بااومدن نجفی (استادمون)ساکت شدن دیگہ ادامہ ندادن
مثل همیشہ تاثانیہ ی آخر تدریس کرد و اصلاهم استراحت نداد واسہ منی کہ بہ درسش گوش نمیدادم اهمیتی نداشت ولی مثل اینکہ آنیتا خیلی خستہ شده بود کہ هی زیرلب غر میزد
بعد تموم شدن کلاس باهم از دانشگاه زدیم بیرون کہ دیدم آرسام دست بہ سینہ بہ ماشینش تکیہ داده ومنتظرمونہ بابچہ ها رفتیم پیشش بعد سلام کردن و حرفای معمولی عرشیاو عرفانہ و آنیتا باهم رفتن ماهم کثل قبل سوار ماشین آرسام شدیم
مهدیہ:"میگم آرسام بیاین بریم دنبال عمت بعد بریم خونہ ی ما مامانمم خوشحال میشہ"
آرسام:"نہ نمیشہ باید کم کم وسایل و جمع وجور کنیم و بریم خونہ قبلیمون"
سوالی کہ من میخواستم بپرسم و مهدیہ پرسید
مهدیہ:"خونہ قبلیتون؟"
romangram.com | @romangram_com