#فردا_بدون_من_پارت_321

مهدیہ:"خُب پس ماهم میایم اونجا"

من:"لازم نیست ،فعلا"

بدون اینکہ بزارم جواب و بده تماس وقطع کردم ،گوشیم و سر دادم تو جیبم و ازدانشگاه زدم بیرون

رفتم جایی کہ همیشہ اهورا و عرشیا می نشستن،نشستم بعدسفارش یہ قهوه گوشیم و درآوردم رفتم تو گالریم و زدم رو عکسای بابا

هنوزباورم نمی شد کہ دیگہ نیستش!

بابای مهربونم !بخاطر اینکہ من و آرسام نامادری نداشتہ باشیم هیچ وقت ازدواج نکردو هیچ وقتم نزاشت نبود مادرمون و حس کنیم

باصدای کشیدن صندلی سرم و آوردم کہ دیدم وپانتہ آست

پانتہ آ:"میتونم بشینم؟"

من:"آره"

روصندلی کناریم نشست

وبعد آوردن سفارش من ،پانتہ آم سفارشش و داد وگفت:

"بازم بخاطر مرگ بابات متاسفم"

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

"ممنون!"

پانتہ آ:"راستش اومدم کہ اگہ مشکلی بینمون هست حل کنیم

چون اینقدراین روزام پرتنش بوده کہ خستہ شدم"

من:"من مشکلی باهات ندارم ولی شک دارم بعد قضیہ ی اهورا تو باهم مشکلی نداشتہ باشی"

پانتہ آ:"خُب تو بدون اینکہ بفهمی کمک بزرگ بهم کردی!"

romangram.com | @romangram_com