#فردا_بدون_من_پارت_313
پوفی کشیدوگفت:
"من بہ اندازه ی کافی خودم داغون هستم آرام،داغونترم نکن"
من:"یعنی من الان برم دانشگاه مشکل تو حل میشہ دیگہ آره؟
باشہ پس میرم حاضرشم"
طبق روال این چندروز یہ تیپ سرتا پا مشکی زدم رفتم توکوچہ کہ دیدم آرسام تو ماشینش منتظره
من:"کجامیری دانشگام کہ اینوری نیست"
آرسام:"ماشین اهورا خرابہ میریم دنبال اونو ومهدیہ کہ برسونیمشون"
چند دقیقہ بعد رسیدیم دم در مهدیہ اینا آرسام گوشیش و درآورد بعد اینکہ کمی باهاش ور رفت گذاشت روگوشش
آرسام:"سلام"
آرسام:"من الان دم درخونتونم بامهدیہ بیاین"
آرسام:"خیل خُب بهش بگو زود حاضر شہ ،فعلا"
رفتم پشت نشستم کہ اهورا اومد بره جلو
بعد ده دقیقہ بالاخره اومدن اهورا جلو ومهدیہ ام اومد کنارمن جا گرفت
اهوراو آرسام بہ هم سلام کردن ومهدیہ ام مثل همیشہ پرانرژی بهمون سلام کردکہ جوابش و دادیم
اهورا برگشت طرف من وگفت:
"سلام چطوری؟"
من:"سلام خوبم!"
ابروهاش و بالا انداخت وگفت:
romangram.com | @romangram_com