#فردا_بدون_من_پارت_308
باهم بہ طرف خونہ شون میرفتیم کہ گفتم:
"امیربابات چطورفوت کرده؟"
امیرعلی:"بابای من ماهی گیربوده دوسال پیش کہ بادوستش رفتن دریا کہ ماهی بگیرن دریا طوفانی میشہ و قایقشون چپ میشہ بابامم و دوستشم غرق شدن جسد بابام و بعد یہ هفتہ پیدا کردن ولی دوستش هیچ وقت پیدا نشد"
بیچاره چہ مرگ درد ناکی بیچاره خونوادش
من:"متاسفم!"
امیرعلی:"بابای تو چطوری فوت کرد؟"
من:"سکتہ کرد"
امیرعلی:"حالا کہ بابات مرده مامانت میخواد ازدواج کنہ؟"
من:"ها؟
نہ من اصلا مامان نداذم چطور مگہ؟"
امیرعلی:"آخہ مامانہ من میخواد ازدواج کنہ
داداشمم واسہ همین دیگہ خونہ نمیادو میگہ هروقت مامان ازدواج کرد منم باخودش میبره
اخہ میدونی مامانم میخواد باعمودبزرگم کہ خیلی بداخلاقہ بامن و حسین بده ازدواج کنہ"
ازحرفایی کہ امیرعلی زده بود خیلی نارتحت شده بودم ،پسر بیچارهدتو این سن کمش چہ مشکلایی داره
امیرعلی:"رسیدیم اینجا خونہ ی داداشمہ
پنج شنبہ ـــ جمعہ ها کہ تعطیلم میام پیش دادشم و باهم میریم گردش"
زنگ چهار فشار داد کہ چند لحظہ بعد یہ صدای مردونہ وجذاب گفت:
romangram.com | @romangram_com