#فردا_بدون_من_پارت_301

اینقدر تو فکربودم کہ نفهمیدم کی رسیدم سرقبربابا

اصلا باورم نمیشد بابام الان زیر یہ خروار خاک خوابیده کنار قبرش روی زمین نشستم و دوباره اشکام راهشون رو صورتم پیدا کردن

من:"بابایی ،باباجونم ؟

تو کہ میگفتی تنهام نمیزاری پس چرارفتی ها؟

اصلا توکہ رفتی پس چرا من و باخودت نبردی بابایی؟

مگہ نمیدونستی نمیتونم بدون تو دووم بیارم

باباتو کہ رفتی حداقل منم ببرپیش خودت

بابایی من بدون تو نمیتونم!نمیتونم"

سرمو گذاشتم روی قبرشو باصدای بلندتری زدم زیر گریہ

نمیدونم چقدر تو اون حالت موندم کہ همونجورخوابیدم

باضربہ ی دستای کوچیکی بہ شونم آروم چشمامو باز کردم کہ متوجہ شدم درحال کہ سرم روسنگ قبرباباست خوابیدم ،آروم سرم وآوردم بالاکہ گردنم تیرکشیدبا دست سالمم آروم گردنم وماساژ دادم و ازجام بلند شدم کہ متوجہ یہ پسربچہ ی هفت ـــ هشت سالہ شدم

پسربچہ:"سلام"

من:"سلام!"

پسربچہ:"خانوم چرا اینجا خوابیده بودید؟"

من:"دلم برای بابام تنگ شده بود اومدم پیششو کنارش خوابیدم"

پسربچہ:"منم دلم واسہ بابام تنگ شده اونم اینجاخوابیده"

ناراحت نگاهش کردم ودستمو انداختم تو موهاش و موهاش و بهم ریختم

من:"اسمت چیہ کوچولو؟"

romangram.com | @romangram_com