#فردا_بدون_من_پارت_302


دستی بہ موهاش کشیدو مرتبشون کردوگفت:

"من کوچولو نیستم!"

لبخند کجی زدم وگفتم:

"خُب اسمت چیہ مرد بزرگ؟"

پسربچہ:"اسمم امیرعلیہ"

من:"چہ اسم قشنگی!"

امیرعلی:"بابام اسمم و انتخاب کرده"

دوست داشتم بازم باهاش حرف بزنم

نگاهی بہ ساعت گوشیم کہ دوازده ظهرو نشون میدا انداختم وگفتم:

"امیرگشنت نیست؟"

امیرعلی:"چرا خیلی!"

من:"پایہ ای بریم باهم یہ پیتزا بخوریم؟"

امیرعلی:"پایتم"

لبخندی زدم وبعد خدافظی ازبابا دست امیرعلی و گرفتم و باهم رفتیم تا یہ جای خوب پیدا کنیم و یہ چیزی بخوریم

امیرعلی:"اوم میتونم یہ چیزی بپرسم؟"

من:"آره راحت باش ما الان باهم دوستیم دیگہ مگہ نہ؟"

لبخندی زدو باذوق گفت:


romangram.com | @romangram_com