#فردا_بدون_من_پارت_300
من:"نہ امشب برمیگردیم تهران میخوام با،بابام تنها باشم"
سری تکون داد وگفت:
"باشہ هرجور راحتی"
عرفانہ:"آرام میخوای منم باهات بیام"
من:"گفتم کہ میخوام تنها باشم
تَنـــ ...هــــــا"
آرسام بالحن توبیخ گری گفت:
"آرام"
باعصابی داغون گفتم:
"ها؟"
آرسام:"آرام این چہ وضعہ حرف زدنہ؟!"
من:"ولم کن بابا هی آرام آرام میکنی"
بااخمای درهم بدون اینکہ بزارم چیزی بگہ ازخونہ زدم بیرون ودرمحکم بستم
بعد مرگ بابا عصابم خیلی ضعیف شده بود باکوچیکترین حرفی پاچہ ی طرف و میگرفتم
میدیدم همہ روازجملہ آرسام وناراحت میکنم ،احساس پشیمونی میکردم ولی فقط همون لحظہ این حس و داشتم
و چند دقیقہ بعد دوباره بی دلیل بهشون میپریدم،حتی تحمل اخلاق گندم واسہ خودمم سخت بود و عذاب میکشیدم چہ برسہ بہ بقیہ ولی نمی تونستم خودم و کنترل کنم
romangram.com | @romangram_com