#فردا_بدون_من_پارت_299

قسمت بد قضیہ اینجا بود کہ نمیتونستم بیام پیشت همیشہ یکی کنارت بود

الانم بچہ ها رفتن کافہ و عمت خوابہ وگرنہ بازم نمی تونستم بیام"

من:"شهاب بابام تنهام گذاشت"

شهاب:"متاسفم

وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم ولی مرگ حقہ

باباتم راضی نیست تو اینقدر عذاب بکشی آرامم"

من:"خیلی سختہ کہ قبول کنم دیگہ نمی توتم ببینمش

اونا حتی نزاشتن واسہ آخرین بارببینمش"

شهاب:"میدونم عزیزم

ولی نبایدتو خودت غرق شی

یکمم بہ فکر آرسام باش الان اون داره بارهمہ ی مشکلات وتنهایی بہ دوش میکشہ بخاطراونم کہ شده بہ خودت بیا"

بی هیچ حرفی سری بہ معنای تایید حرفش تکون دادم کہ گفت:

"من فعلا دارم میرم ولی بازم میام بهت سرمیزنم"

وقبل اینکہ بتونم چیزی بگم یا عکس العملی نشون بدم پیشونیمو بوسید ورفت....

مثل تموم این ده روزی کہ ازبیمارستان مرخص شده بودم لباسام و پوشیدم و رفتم طبقہ پایین کہ آرسام گفت:

"بازم داری میری سرخاک بابا؟"

من:"آره"

کیارش:"خُب من میرسونمت"

romangram.com | @romangram_com