#فردا_بدون_من_پارت_298


کیارش:"آرام..."

باجیغ درحالی کہ اشکام تندتندمیرختن روصورتم گفتم:

"میگم برید بیرون"

وآرومم زمزمہ کردم

"میخوام تنها باشم"

بی هیچ حرف دیگہ ازاتاق رفتن بیرون

باورم نمیشد کہ الان بابام و خاکم کرده باشن

حتی بهم این حق و ندادن واسہ آخرین بارببینمش

یہ تصادف کوچیک بود دیگہ تو کما نرفتہ بودم کہ چند ماه بیهوش باشم

یعنی نمیتونستن منتظربمونن؟!

کمی خودمو جمع وجور کردم و روتخت نشستم

باحرص اشکام و پاک کردم کہ دوباره صورتم خیس شد

باصدای در سرمو گرفتم بالا کہ بادیدن شهاب متعجب خیره شدم بهش

درحالی کہ لباساش سرتاپاسیاه بودن وبہ نظر آشفتہ میومد اومد کنارم وبی هیچ حرفی من وکشید تو آغوشش

میخواستم کناربکشم ولی حس آرامشی باوجودش داشتم مانع میشد پس هیچ مقاومتی نکردم

چندبارپی در پی نفس عمیق کشید بعدم آروم منو ازخودش جدا کرد

شهاب:"وقتی عرفانہ گفت تصادف کردی فقط خدا میدونست چہ حالی دارم نمیدونم چجوری خودمو ازتهران رسوندم اینجا


romangram.com | @romangram_com