#فردا_بدون_من_پارت_297

سرمو بردم بالاو گفتم:

"چی؟دو روز !

پس زودتر کارای ترخیصم و انجام بده"

آنیتا:"چراعجلہ داری؟بزار هروقت حالت خوب شد اون موقع مرخص میشی دیگہ عزیزم"

باصدای لرزونی گفتم:

"باید مراسم تدفین بابا رو برگزارکنیم دیگہ"

همہ ساکت بودن و چیزی نمی گفتن کہ یهو آرسام گفت:

"همین امروز مراسمش برگزارشد"

شکہ نگاهش کردم وگفتم:

"چی؟

یعنی حتی نزاشتین واسہ آخرین بارببینمش"

مهدیہ:"آرام درست نبود طولش بدیم"

بااخم گفتم:

"چی میگی یعنی حتی حق این و نداشتم واسہ آخرین بار ببینمش؟"

آرسام:"آرامـ ..."

نزاشتم حرفش و ادامہ بده باعصبانیت درحالی کہ چونم ازبغض میلزید گفتم:

"برید بیرون!

همتون برید"

romangram.com | @romangram_com