#فردا_بدون_من_پارت_291

خواستم زنگی کہ بالاسرم بود و فشار بدم کہ یهو در اتاق باز شد با دیدن شادی لبخندی زدم کہ جیغ خفہ ای کشید و با دو اومد طرفم

شادی:"وااای آرام بهوش اومدی؟

خداروشکرت

واای آرامی الان خوبی ؟

درد نداری کہ"

تند تند حرف میزد اجازه نمی داد چیزی بگم منم همونطور خیره نگاهش میکردم کہ ببینم کی میخواد تمومش کنہ

شادی:"واااای چرا اینطوری نگاهم میکنی ؟

آرام من و میشناسی"

من:"چرا نباید بشناسمت آخہ !"

شادی:"یعنی الان منو میشناسی؟

یعنی مثل این فیلما حافظت و ازدست ندادی؟"

من:"اَه شادی این مسخره بازیارو تمومش کن زنگ بزن بابا و آرسام بیان اینجا"

شادی:"کی؟

بابات و آرسام؟"

من:"آره دیگہ،میخوام بابارو ببینم"

شادی:"آرام بابات کہ ..."

بااومدن پرستار ساکت شد کہ پرستاره گفت:

"عہ بیمارتون بهوش اومد؟

romangram.com | @romangram_com