#فردا_بدون_من_پارت_290


(آرام)



احساس میکردم سرم خیلی سنگین شده سعی کرد چشمامو بازکنم ولی انگار پلکاموباچسب بهم چسبونده بودن

تکونی خوردم کہ بااحساس کوفتگی شدید یهوچشمام از دردباز شدنگاهی بہ اطراف انداختم کہ متوجہ شدم بیمارستانم ولی چراشو نمیدونستم کمی فکرکردم کہ همہ چی مثل یہ فیلم ازجلو چشمام ردشد

خبرمرگ باباکہ مطمئنایکی ازشوخیای مسخره ی آرسام بود!

حال داغونم!

رانندگی باسرعت بالا!

ظاهر شدن یهویی دختر بچہ تو خیابون!

نگرفتن ترمز ماشینم!

ودرآخربرخورد ماشین با درخت گوشہ ی خیابون !



یغنی آرسام شوخی کرده بود؟

آره حتما همینطوره

پس چرا گریہ میکرد آخہ؟

نکنہ واقعا بابا...

نہ دارم چی میگم خدانکنہ




romangram.com | @romangram_com