#فردا_بدون_من_پارت_289
مراسم بابا تموم شده بود و الان همہ خونہ جمع شده بودیم
شادیم واسہ مراسم خودش و رسونده بود ولی شوهرش نتونستہ همراهش بیاد،الانم رفتہ بود بیمارستان پیش آرام میگفت نمیخوام تنهاش بزارم
عمہ ام کہ هیچی نمیخورد یاهمش عکس بابا رو میگرفت دستش و گریہ و زاری میکرد یا میرفت بالا سر آرام و گریہ میکردتو این دو روز کلی شکستہ شده بودولی اینقدر باهاش حرف زدم کہ کمی آرومتر شده بود
منم کہ حالم تعریفی نداشت و مجبوربودم نقش کسی و بازی کنم کہ بامرگ پدرش وتصادف خواهرش کنار اومده درحالی کہ اینطور نبود ومطمئنا اگہ قوت قلبی کہ مهدیہ بهم میداد نبود ازاینم بدتر بودم
خیلی مدیونش بودم کہ بااین اخلاقہ گندم تحمل میکنہ وسعی در آروم کردنم داره
بازنگ خوردندتلفن خونہ عمہ ازجاش بلند شد رفت سمت تلفن
عمہ:"بلہ؟"
عمہ:"چــــــــی؟"
عمہ:"باشہ باشہ الان میایم"
من:"چیشده عمہ ؟"
عمہ:"آرام"
اهورا:"آرام چی؟
بهوش اومده؟"
عمہ:آره آماده شید بریم"
romangram.com | @romangram_com