#فردا_بدون_من_پارت_288


بغلش کردم وگفتم:

"گریہ نکن عمہ "

عمہ:"آرام کجاست؟

حتما خیلی ناراحتہ طفلی بچم خیلی بہ باباش وابستہ بود"

چیزی نگفتم کہ ازبغلم بیرون اومد وگفت:

"میگم آرام کجاست؟"

درمونده نگاهی بہ مهدیہ کردم

کہ اومد طرف عمہ وگفت:

"آروم باشید تورو خدا دوباره حالتون بد میشہ ها"

عمہ :"میگم آرام کجاست جواب منو بدید"

باقدمای بلند از اتاق زدم بیرون پشت در وایستادم چندلحظہ بعدصدای گریہ ی بلند عمہ اوند وبعد اون مهدیہ سریع ازاتاق اومدبیرون و بادیدن اولین پرستار رفت و چیزی بهش گفت و باهم بہ اتاق عمہ رفتم چند دقیقہ بعد مهدیہ و پرستاره از اتاق اومدن بیرون کہ گفتم:

"چیشد؟"

مهدیہ:"هیچی بهش گفتم آرام تصادف کرده اونم حالش بد شد

پرستاره اومدبهش آرام بخش تزریق کرد

الانم خوابہ "

کلافہ نفسم و فرستادم بیرون بہ یہ نقطہ نامعلوم خیره شدم

*********************************


romangram.com | @romangram_com