#فردا_بدون_من_پارت_287
باضربہ کہ بہ پشتم خورد ازفکر بیرون اومدم و بہ مهدیہ ای کہ نگران زل زده بود بهم خیره شدم
مهدیہ:"خوبی؟"
چشمامو محکم روی هم فشار دادم وگفتم:
"خوبم"
اهورا:"میگم آرسام تو برو پیش عمت ماهم میریم کارای آقا فرهاد حل کنیم هروقت بہ کمکت نیاز داشتیم خبرت
میدم"
من:"ممنون"
اهورا:"برو پیش عمت تنهاش نزار"
بامهدیہ رفتیم تو اتاق عمہ کہ دیدم زل زده بہ دیوار و آروم اشکمیریزه
رفتم کنارش و گفتم:
"خوبی عمہ؟"
انگار باصدام تازه بہ خودش اومد کہ برگشت طرفم و بادیدنم بلند زد زیر گریہ وگفت:
"دیدی چہ خاکی بہ سرمون شدآرسام؟
دیدی داداشم تنهامون گذاشت؟
مگہ من جز اون کیو دارم"
من:"مارو داری عمہ
من، آرام ، مهدیہ
ماهمہ هستیم "
romangram.com | @romangram_com