#فردا_بدون_من_پارت_286
شادی:"هیــــــــــــــــــــــــــــــــــی
چی؟ چی گفتی؟ تصادف کرده؟ حالش چطوره؟"
من :"حالش خوبہ ولی بیهوشہ"
با توقف ماشین متوجہ شدم کہ رسیدیم
من:"شادی من بابد قطع کنم"
شادی :"باشہ باشہ ،خدافظ"
من:"خدافظ"
ازماشین پیاده شدم و درش و آروم بستم
همیشہ فکر میکردم وقتی دوباره صدای شادی و بشنوم یا باهاش روبہ روشم نتونم جلوی دلتنگیم و بگیرم بهش بگم خیلی میخوامش
وقتی آرام گفت ازدواج کرده خیلی ناراحت شدم و نمیدونم چجوری جلوی خودمو گرفتم تا از چهرم چیزی مشخص نباشہ
ولی الان هیچ حسی نداشتم مثل این میموند کہ داشتم با آنیتا صحبت میکردم
واقعا نمیدونم مهدیہ باهام چیکار کرده کہ غیر اون نمیتونم کسی و ببینم و دوست داشتہ باشم
بافکر بہ مهدیہ یاد بابا افتادم
وقتی رفتم پیشش بهش گفتم مهدیہ رو دوست دارم ومیخوام باهاش ازدواج کنم
ولی مخالفت کردو گفت بهتره قیدشو بزنم و کس دیگہ ای رو برای ازدواج انتخاب کنم
وقتی گفتم مشکلش بامهدیہ چیہ گفت بامهدیہ مشکلی نداره ولی نمیخواد باخونواده ی مهدیہ اینا وصلت کنہ
منم عصبی شدم گفتم شما هرچی بگید وهرکاری کنید من فقط بامهدیہ ازدواج میکنم خواستم ازخونہ بزنم بیرون کہ باصدای ضعیفش کہ ازدرد نالہ میکرد برگشتم و بابا رو کہ نقش زمین شده بود بہ زور نفس می کشید و دیدم
romangram.com | @romangram_com