#فردا_بدون_من_پارت_292
پس چرا خبرم نکردی؟"
لبخندی تحویلم داد وگفت:
"میرم دکترو خبرکنم"
پرستاره رفت و شادیم مضطرب خیره شد بهم
من:"خُب اگہ نمیخوای بہ آرسام زنگ بزنی بہ بابام بزن
میخوام ببینمش"
شادی:"آرام چی میگی؟
مگہ تو نمیدونی عمو فرهاد فوت کرده"
شکہ بدون اینکہ حتی پلک بزنم خیره شدم بہ شادی
یعنی حرفای آرسام حقیقت داشت؟
بابام رفت ؟زدزیر قولش؟نہ امکان نداره اون گفتہ بود تنهام نمیزاره اینا دروغ میگن ،آره بابای من زندست
شادی:"آرام،آرام چرا اینجوری شدی ؟
آرام خوبی؟"
بدون اینکہ جوابشو بدم خیره شدم بهش کہ تکونم داد وگفت:
"آرام چرا همچین شدی آخہ"
شادی:"آرااام؟"
بادست سالمم ملحفہ رو تو مشتم گرفتم و آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com