#فردا_بدون_من_پارت_282
اهورا:"طبقہ ی بالاست اتاقش بیاببرمت پیشش"
وقتی رفتیم طبقہ بالاهمونطور داشتم باعجلہ مبرفتم کہ یهو اهورا دستم و گرفت وگفت:
"کجا اتاقش اونہ "
باهم رفتیم تو اتاقش کہ چشمم بہ صورت زخمی و رنگ پریده ی آرام افتاد
سرش باند پیچی شده بود و دستشم گچ گرفتہ بودن
بادیدن کیارش کہ روی صندلیہ کنار نشیتہ بود سزش و گذاشتہ بود رو تخت آرام خوابیده بود لبخندی زدم آروم وبی سر وصدا بہ طرف دیگیہ تخت رفتم کہ بیدارش نکنم ولی باصدای جیغ مهدیہ و گریہ و زاریہ آنیتا و عرفانہ با ترس سیخ سرجاش نشست و گیج بہ اطرافش نگاه کرد
کمی بعد سریع ازجاش بلند شد وگفت:
"متوجہ نشدم اومدین"
دستی بہ سر باند پیچی شده ی آرام کشیدم و گفتم :
"کی بهوش میاد؟"
اهورا:"یکی ــ دو روز دیگہ"
من:"چرا اینقد دیر؟"
اهورا:"چون ضربہ ای کہ بہ سرش خورده خیلی شدید بود"
من:"پس باید صبرکنیم تا بهوش بیاد اونموقع کارای..."
نفس عمیقی کشیدم وحرفم و کامل کردم
"کارای کفن و دفن بابا رو راست رو ریس کنم"
سیاوش:"نمیشہ کہ داداش باید هرچی زودتر کارای اون خدا بیامورزو ردیف کنیم
romangram.com | @romangram_com