#فردا_بدون_من_پارت_281

همین کہ برگشتم مهدیہ با دو اوند طزفم و بااسترس گفت:

"آرام چیشده آرسام؟"

من:"نمیدونم"

رفتم طرف ماشینم کہ عرشیا دستم وگرفت و گفت :

"بااین حالت میخوای رانندگیم کنی؟

سوییچ و بده بینم"

سوییچ دادم بهش سریع رو صندلی کمک راننده جا گرفتم

من:"اَه عرشیا گازه بده دیگہ"

بخاطر بغضی کہ تو گلوم جا خشک کرده بود نمیتونستم نفس بکشم شیشہ رو کشیدم پایین و سرمو کمی بردم بیرون

خدایا ازت خواهش میکنم آرامم چیزیش نشده باشہ

اگہ برای آرامم اتفاقی افتاده باشہ دیگہ نمیتونم ادامہ بدم

باخیس شدن صورتم سریع اشکام و پاک کردم و گفتم:

"چرا نمی رسیم پس"

عرشیا:"نزدیکیم داداش "

وقتی رسیدیم سریع ازماشین پباده شدم و بدون اینکہ درش و ببندم رفتم داخل بیمارستان خواستم برم سمت پذیرش کہ چشمم بہ اهورا کہ داشت آب میخورد افتاد بادو رفتم پیشش و گفتم:

"کجاست؟ حالش چطوره"

اهورا:"خوبہ نگرا نباش فقط سرشو دستش شکستہ، الانم بیهوشہ"

من:"کجایت الان؟"

romangram.com | @romangram_com