#فردا_بدون_من_پارت_280
"الان میایم "
تمای و قطع کرد مضطرب نگاهم کرد
من:"با توام سیا خواهرم چیزیش شده؟"
بازم چیزی نگفت کہ یقش و گرفتم تو مشتم وگفتم:
"دِ جون بکن دیگہ"
سیاوش:"کیا میگفت تصادف کرده"
دستام از رو یقش سر خوردن
لب زدم
"چی؟"
سیاوش:"میرم بہ بچہ ها خبر بدم بریم!"
سری تکون دادم و آروم گفتم:
"حالش؟
حالش خوبہ؟"
دستی پشت گردنش کشیدو گفت:
"نمیدونم ،نمیدونم"
و بادو ازکنارم رد شد مغزم کارنمیکرد نمیدونستم باید چیکارکنم نمیدونم چقد تو همون حالت خبره بہ زمین بودم کہ صدای عرشیا بہ خودم اومدم
عرشیا:"بیا بریم دیگہ پسر چیو نگاه میکنی"
romangram.com | @romangram_com