#فردا_بدون_من_پارت_283

اگہ آرام دو روز دیگم بهوش بیاد معلوم نیست کی مرخص شہ"

دووفی کشیدم و گفتم:

"ازدستم ناراحت میشہ"

عرشیا:"درک میکنہ بهتره بزیم کارای آقا فرهاد و درست کنیم"

باشہ ای گفتم و روبہ بچہ ها گفتم:

"میشہ برید بیرون میخوام یکم باهاش تنها باشم"

آنیتا:"یعنی چی من میخوام پیش آرام بمــونم"

سیاوش دستش و گرفت وگفت:

"دوباره میایم خانومم فعلا بزار این دوتا تنها باشن"

همہ بہ غیراز مهدیہ ازاتاق بیرون رفتن کہ مهدیہ اومد کنارم

بی هیچ حرفی زل زدم بهش کہ بادیدن چشمام کہ دوباره پر اشک شده بودگفت:

"میدونم روز خیلی سختی داشتی

ازیہ طرف مرگ بابات از طرفیم تصادف آرام

این اتفاقا مارو هم اذیت کرده تو کہ جای خود داری

ولی الان باید قوی تر از همیشہ باشی

توکہ میدونی آرام و عمت چقد بابات و دوست داشتن و بهش وابستہ بودن الان تو باید پشتشون باشی و کمکشون کنی باغم از دست دادنہ بابات کنار بیان

میدونم واست سختہ چون خودتم هنوزتو شک از دست دادن بابات ولی باید خودتوجمع وجور کنی"

دستش و گرفتم تو دستم و بوسیدم

romangram.com | @romangram_com