#فردا_بدون_من_پارت_278
"وای آرسام چیکارمیکنی؟
فکر خودت نیستی فکر آرام باش توکہ میدونی چقدر عمو رو دوست داشت تو الان باید کمکش کنی باخودش کنار بیاد نہ این کہ توام بہ درداش اضافہ کنی"
اهورا:"پس چرا آرام نیومد؟"
کیارش:"اوووف راست میگہ این دختر کجاست"
عرشیا باشک گفت:
"وقتی داشت میرفت وضعش خیلی بد بود
تصادف نکرده باشہ"
باترس نگاهی بهش انداختم و گفتم:
"کیا بیا بریم دنبالش"
اهورا:"تو پیش عمت بمون من و کیارش میریم"
سری تکون دادم و اون دوتام باهم رفتن
عرفانہ و آنیتا آروم گریہ میکردن و عرشیام داشت آرومشون میکرد ،سیاوشم نمیدونم یهو کحا غیبش زد
ازپیش بچہ ها رفتم تو محوطہ ی بیرون بیمارستان تا یہ هوایی عوض کنم خواستم برم روی یہ نیمکت بشینم کہ متوجہ سیاوش شدم کہ رو یکی ازنیمکتا نشستہ بودوبا دستاش صورتش و پوشونده بود کنارش نشستم کہ دستش و از رو صورتش برداشت با دیدن چشمای سرخش گفتم:
"همش تقصیرمن بود!
من بابامو کشتم"
دست انداختم تو موهام و کمی کشیدمش و ادامہ دادم
"آرامم کہ معلوم نیست کجاست اگہ اونم بلایی سرش اومده باشہ نمیتونم خودمو ببخشم"
romangram.com | @romangram_com