#فردا_بدون_من_پارت_257

"چرا؟"

بی هیچ حرفی سرموگذاشتم روشونش

نمیدونم چقدرتو اون حالت بودیم ،نمیدونم چقدربہ گذشتہ فکردم،چقدربہ حرفایی کہ الناززده بود فکرکردم کہ باخمیازه ی آرسام بہ خودم اومدم سرمو از روشونش برداشتم و گفتم :

"پاشو بریم تو"

سری تکون داد کہ باهم رفتیم تو هیچ کس توهال نبودفکرکنم خوابیده بودن آرسامم پیشونیمو بوسیدو بایہ شب بخیربہ اتاق خودش رفت

رفتم تو آشپزخونہ وخواستم برا خودمم قهوه درست کنم کہ باصدای اهورا برگشتم طرفش

اهورا:"واسہ منم درست کن"

بعد آماده شدن قهوه ها صندلیی عقب کشیدم و روبہ روی اهورانشستم همونطورکہ قهوه شو سرمیکشیدگفت:

"اگہ عشق واقعی باشہ هیچ وقت بہ نفرت تبدیل نمیشہ

حتی اگہ طرف بزاره بره

حتی اگہ دوست نداشتہ باشہ وعاشق کسہ دیگہ باشہ

حتی اگہ فقط واسش حکم یہ سرگمیو داشتہ باشی

حتی اگہ بهت خیانت کرده باشہ

شاید عشق توام واقعی نبوده کہ ازشهاب متنفرشدی"

من:"ازکحا میدونی ازشهاب متنفرم"

اهورا:"یعنی نیستی؟"

من:"من دیگہ حتی حس تنفرم بہ شهاب ندارم"

بدون اینکہ توجهی بہ قهوه ی گرمم بکنم بایہ شب یخیربہ اتاقم رفتم وخوابیدم

romangram.com | @romangram_com