#فردا_بدون_من_پارت_229
نوچ نوچ
دختره ی بی حیا فکرش تا کجاها رفت"
مشت دیگہ بہ بازوش زدم گفتم :
"خفہ شو سیا فقط خفہ شو"
جلوی یہ فروشگاه بزرگ نگہ داشت
ازماشین پیاده شدیمو باهم رفتیم داخل سیاوش یہ سبد چرخ داربرداشت
من:"سیاوش این همہ خوراکی لازم نیست فقط سہ روز اینجاییم، همہ خراب میشہ"
سیاوش:"چی میگی تو ما مردا رو دست کم گرفتیا
ما مثل شما زنا رژیم نمیگیریم کہ اینقد میخوریم تا نتونیم راه بریم"
من:"پس راحت باش"
بعد کلی خرید بزور سیاوش و راضی کردم کہ دیگہ بس کنہ وبرگردیم توماشین بودیم کہ یهو سیاوش بدون هیچ مقدمہ ای گفت:
"نظرت راجب پیشنهاد کیارش چیہ؟"
من:"توام ازموضوع خبر داری؟"
سیاوش:"آره ازبس ذوق زده بودهمون شب کہ تو رو رسوند بهم گفت"
من:"میدونی من اصلا انتظارش و نداشتم "سیاوش:"چرا انتظارشو نداشتی؟
ازرفتارکیارش همچی مشخص بود"
من:"خُب کیارش هیچ وقت حتی یہ اشاره کوچیک بہ اینکہ منو دوست داره نکرده بود خودتم میدونی از وقتی اومدم تهران یکم غیرمستقیم بہ علاقش اشاره کرده
romangram.com | @romangram_com