#فردا_بدون_من_پارت_226


میخوای من برم؟"

سیاوش باشیطنت ابرویی بالا انداخت وگفت:

"نہ خودم میرم توام کہ حوصلہ نداشتی نمیخوام اذیتت کنم"

همونطورکہ داشتم میرفتم سمت اتاقی کہ واسہ من بودصدای کیارش وشنیدم کہ میگفت:

"نہ داداش الکی خودتو خستہ نکن تو پیش زنداداش بمون"

بایادآوری حرفای اونروزکیارش لبخندی زدم ولباسامو عوض کردم

میخوام بہ خودم یہ فرصت بدم درستہ عاشقہ کیا نیستم ولی دوستش دارم ومطمئنا باعشقی کہ اون نسبت بہ من داره خیلی زود منم عاشقش میشم

بعد پوشیدن مانتوو شلوارجینم رژلبمو روی لبام کشیدم شالمو انداختم روی سرم

گوشیمو برداشتم و رفتم تو هال کہ دیدم کیارش داره باحرص بہ سیاوش نگاه میکنہ

سیاوش:"آرام حاضرشدی؟"

من:"اوهوم بریم"

داشتیم باهم میرفتیم بیرون کہ کیارش حرصی بہ سیاوش گفت:

"دارم برات"

بچہ ها زدن زیرخنده وعرشیا گفت:

"حرص نخور داداش اگہ خیلی دوست داری بری بیرون من میبرمت"

کیارش چشم غره ای واسہ عرشیارفت

کہ عرشیاگفت:


romangram.com | @romangram_com