#فردا_بدون_من_پارت_221
مهدیہ رفت چیزایی کہ گفتہ بودم وپیدا کنہ منم رفتم تو اتاقی کہ اهورا توش بود بخاطراینکہ همہ ی اتاقا تخت نداشتن باید روتشک میخوابیدن اهورام اتاقش تخت نداشت الان روتشک خوابیده بود بالبخند بهش نزدیک شدمو پتوشو تاگردنش بالا کشیدم
دو ــ سہ دقیقہ بعد مهدیہ باچیزایی کہ گفتہ بودم اومدو کنارم نشست
وآروم گفت:
"دوتا سوزن آوردم گفتم شاید لازم شہ"
من:"خوب کردی"
مهدیہ :"خُب حالا باید چیکارکنیم؟"
من:"اول نخ بنداز تو سوزن تابهت بگم"
بعد گره زدن تہ نخا بہ مهدیہ توضیح دادم کہ بایدچیکارکنہ
من:"فهمیدی؟"
مهدیہ باذوق گفت:
"آره بدو بدوزیمش"
دور تادور پتو و تشک شو بهم دوختیم جوری کہ فقط سرش بیرون بود
مهدیہ هم هی زرت و زرت ازش عکس میگرفت باصدای عرشیا کہ میگفت:
"بچہ ها من برم اهورا رو بیدارکنم"
نگاهی بہ اطراف انداختم ودست مهدیہ رو گرفتم وکشیدم سمت کمد دیواری باهم رفتیم تو کمد ودروبستیم
مهدیہ:"اسکل چرا آوردیمون این تو آخہ تا این عرشیا اهورارو ازاین قفسی کہ ماواسش درست کردیم آزادکنہ کہ مااینجا میمیریم"
دستموگذاشتم رو دهنشو آروم گفتم :
"هیس ساکت شو"
romangram.com | @romangram_com