#فردا_بدون_من_پارت_216


ازبس فیلم هندی میبینی همچین میکنیا"

چپکی نگاهش کردم کہ روبہ باباگفت:

"باباتاشما لباس بپوشیدمن ماشینو آماده میکنم بریم بیمارستان"

بابا:"نہ پسرم لازم نیست من حالم خوبہ "

باصدایی کہ بخاطر گریہ ی زیادم گرفتہ بودگفتم:

"چی چیو لازم نیست خیلیم لازمہ بابازودی آماده شو بریم"

بابا:"دخترم میگم نیازی نیست،مثلا مهمون داریم تا الانم کلی تنهاشون گذاشتیم،زشتہ"

من:"نہ باباکجاش زشتہ بیخیالشون اونا درکمون میکنن آماده شید بریم"

بابا:"من خودم فردا میرم باشہ؟"

پوفی کشیدم وگفتم:

"باشہ"

آرسام اومدکنارمودماغموکشید گفت:

"دماغشو چہ قرمزشده

اوه اوه چشماتو شبیہ خون آشاما شدی"

چشم غره ای مهمونش کردمو

سہ تایی باهم رفتیم بیرون سرمیزبچہ هاهرکدوم حال بابا روپرسیدن کہ باباهم بامهربونی جوابشونو داد

الناز:"آرام بہ نظرم فردا حتما عمو فرهاد وببرید دکتر منکہ امروز خیلی ترسیدم"


romangram.com | @romangram_com