#فردا_بدون_من_پارت_215

بزور گفتم:

"بابا،عمہ بابا"

عمہ بادو رفت داخل ومنم دنبالش دوییدم عمہ بادیدن با یکی کوبید تو سرشو باعجلہ رفت طبقہ بالا رفتم بالا سربابا کہ حالا کاملا کبودشده بود وایستادم هی صداش میکردم

بااومدن عمہ، یکی ازبچہ ها منواز باباجداکردو عمہ یہ قرص گذاشت دهن باباولیوان آبی و کہ نمیدونم کدوم یکی ازبچہ ها آورده بود ازدستش گرفت یکمشو ریخت رودستشو پاشید روصورت بابا کم کم حال بابا جا اومد ولی رنگش هنوز پریده بود یہ گوشہ وایستاده بودم باچشمای اشکی بہ باباخیره شده بودم آرسامم بدترازمن جلوی درخشکش زده بود

بابا بادیدن من باصدای آرومی گفت:

"چرا گریہ میکنی آرامم؟"

بااین حرفش نگاه همہ روی من ثابت موند ،بادوخودموانداختم بغل بابا وسرمو بہ سینش فشردم

من:"بابا،باباخیلی ترسیدم خیلی، فکرکردم میخوای تنهام بزاری ،باباخیلی ترسیدم ،بابا تنهام نزارآخہ مگہ من غیرتو آرسام کیو دارم؟

باشہ باباقول بده،قول بده بابایی"

همونطورکہ موهامو نوازش میکردم

گفت:

"قول میدم دخترکم ،قول میدم آروم جونم"

سرمو آورد بالا گفت:

"دیگہ نبینم این چشمای خاکستریت اشکی باشہ ها"

باهق هق دوباره سرمو چسبوندم بہ سینشوگفتم:

"خیلی ترسیدم خیلی"

نمیدونم چقدر توبغل بابا بودم کہ دیگہ اشکی واسہ ریختن نداشتم ازبغل بابا اومدم بیرون کہ دیدم فقط آرسام مونده و همہ رفتن بیرون

آرسام:"ازبس گریہ نمیکنی وقتی اشکت دربیاد تاسہ ساعت تموم نمیشہ

romangram.com | @romangram_com