#فردا_بدون_من_پارت_217
بالحن تمسخرآمیزی گفتم:
"وااای خوب شد گفتیا وگرنہ اصلابہ فکرمم نمیرسید
مرسی ازراهنماییت عزیزم"
آرسام کہ کنارم نشستہ بودکمی دستمو فشرد آروم درگوشم گفت:
"یادت نره کہ اون مهمونمونہ"
نفسمو محکم فرستادم بیرونو سری تکون دادم
بعدغذاهمہ رفتن تو ولی من رفتم رو نیمکتی کہ تو حیاط بود نشستم وهمش باخودم فکرمیکردم اگہ خدای نکرده باباچیزیش میشد من چیکارمیکردم
اهورا:"حالا کہ بابات حالش خوبہ نمیخواداینقد خودتو اذیت کنی"
باصدای اهورا ازفکربیرون اومدم اینقدر تو فکر بودم کہ نفهمیدم کی کنارم نشست
من:"ازکجا فهمیدی دارم بہ چی فکرمیکنم؟"
اهورا:"فکرنمیکردم بلد باشی گریہ کنی"
من:"من عاشق بابامم "
اهورا:"خوش بحال بابات"
من:"ها؟"
اهورا:"هیچی ،بهتره بریم تو بابات نگرانتہ"
بلندشدمو همونطورکہ همقدم باهم میرفتیم توگفت:
"دیگہ هیچ وقت گریہ نکن خیلی زشت میشی"
باتعجب نگاهش کردم کہ بلندخندیدوگفت:
romangram.com | @romangram_com