#فردا_بدون_من_پارت_209

"آره داره واسہ کمک بہ عمہ میاد

ولی شاید یهو این وسط مسطاش توام عاشقش شدی ازدواج کردی"

باباچپ چپ نگاهم کرد ولی من بیتوجہ ادامہ دادم

"میگم حداقل چهل سالش باشہ کہ اگہ خواستید یہ داداش کوچولو برام بیارید مشکلی نباشہ

خوشگلم باشہ کہ داداشم اگہ بہ اون رفت خوشگل شہ

مهربون باشہ کہ باماهم خوب باشہ

آخریشم گفتم مجردباشہ کہ ازدواج کنین دیگہ"

بابا باعصبانیت گفت:

"هرچند میدونم حرفت شوخیہ ولی دیگہ تکرارش نکن"

رفتم کناربابا نشستم وگفتم:

"چرا بابا چرا؟"

بابا:"چی چرا اینکہ نمیخوام کسی و جای مادرت بیارم چرا داره؟"

من:"آره داره چون اون زنی کہ ازش حرف میزنی کسیہ کہ مارو ول کرد و رفت اون ور آب تابہ آرزوهایی کہ بچہ هاشو شوهرش توش اضافہ بودن برسہ

ولی توچی بابا حتی بعد این همہ سال بہ فکرشیو نمیخوای یہ زندگی جدید شروع کنی درحالی کہ مطمئنم اون زن یہ زندگی جدید و شروع کرد مطمئنا چندتابچہ داره

وقتی ،هم من هم آرسام مشکلی باازدواجت نداریم چرا ازدواج نمیکنی "

سرمو گذاشتم روشونشو ادامہ دادم

"تو لیاقت بهترینارو داری بابای خوبم ،لیاقت تو زنیہ کہ دوست داشتہ باشہ بابایی ،نہ زنی کہ بخاطر آرزو هاش اززندگیش دست کشیده وگذاشتہ رفتہ"

عمہ:"وای آرام توچرا نشستی دختر پاشو پاشو ببینم "

romangram.com | @romangram_com