#فردا_بدون_من_پارت_210


باشہ ای بہ عمہ گفتم کہ باغرغر رفت تو آشپزخونہ ،روکردم سمت باباو گفتم:

"بہ حرفام فکرکن بابایی توام حق یہ زندگی خوبو داری توام باید ازتنهایی دربیای

آرسام کہ عاشق شده چند وقت دیگہ باید واسش بری خاستگاری منم کہ تهرانم

عمہ ام اینقدرخوشگلہ کہ بااین سنش هنوزخاستگار داره اونم بالاخره ازدواج میکنہ اونوقت تنهامیمونی بابا هرچقدرم مابیایم پیشت بازم تنهایی تونیاز بہ یہ همدم داری"

ازجام بلند شدم کہ باباگفت:"توکی اینقدر بزرگ شدی آروم جونم"

لبخند مهربونی بہ روش پاشیدم وباشیطنت گفتم:

"ولی زود دست بہ کارشو من منتظرم واسم یہ مامان بیاری

گفتہ باشم خیلی زودم یہ داداش خوشگل میخواما"

بابا،باخنده گفت:

"ای پدرسوختہ

حالا بگو ببینم جریان آرسام چیہ عاشق شده؟"

من:"اوهوم چجورم،مجنون شده"

بابا :"کی هست حالا اونی کہ دل پسرمو برده؟"

من:"وااای من برم سرکارم تاعمہ نکشتتم"

بابا:"منم کہ نفهمیدم پیچوندیم"

خم شدمو محکم لپشو بوسیدم وگفتم:

"من و بااین پسرت درگیرنکن جون آرام بگم حسابمو میرسہ


romangram.com | @romangram_com