#فردا_بدون_من_پارت_208


"چی کارچیہ عمہ جون اصلا شما بیابشین من خودم غذادرست میکنم"

چشم غره توپی واسم رفت وگفت:

"لازم نکرده تو کار خودتو بکن کمترم غر بزن"

باتموم شدن حرفش یہ چشم غره دیگہ تحویلم دادرفت تو آشپزخونہ

پوفی کشیدم روبہ بابا کہ بالبخندنگاهم میکرد گفتم:

"ولی بابا جدی جدی یہ خدمتکاربگیر"

بابا دستی بہ تہ ریشش کشیدوگفت:

"راستش خودمم توفکرش هستم خونمون بزرگہ وعمتم دست تنهاس خستہ میشہ بنده خدا"

دست ازکارکشیدم وباخنده ی ریزی گفتم:

"اووم بابا لطفا خدمتکاری وکہ انتخاب میکنی

حداقلش چهل سالش باشہ

خوشگل باشہ

مهربون باشہ

مجردم باشہ"

بابا،باتعجب گفت:

"چرا باید این صفاتی کہ میگیہ داشتہ باشہ داره واسہ کمـک بــ..."

حرفشو قطع کردمو گفتم:


romangram.com | @romangram_com