#فردا_بدون_من_پارت_207
"سلام صبحتون بخیر"
بابا:"سلام دخترسحرخیزم چطوری بابا؟"
صندلیی عقب کشیدم همونطورکہ مینشستم گفتم:
"خوبم"
بعدتموم شدن صبحونہ عمہ یہ دستمال داد دستموگفت:
"توگردگیری کن منم غذادرست میکنم،کارت تموم شد بیاجاروام بهت بدم جاروبکشی"
باقیافہ ی آویزون دستمال ازش گرفتم رفتم توهالو مشغول گردگیری شدم
بابا:"اوه مانمردیمو کارکردن شمام دیدیم خانوم"
من:"مثلا من مهمونما
بابا چرا یہ خدمتکارنمیگیرین آخہ"
بابا:"عمت نمیزاره میگہ خودم ازپس کارا برمیام"
آروم جوری کہ نشنوه گفتم:
"پس بخاطرهمین همہ جارو خاک گرفتہ"
بابا:"شنیدم چی گفتی!"
من:"اوه
وای بابا بہ عمہ نگیا بعدش بدترازم کارش میکشہ"
عمہ:"من کجاازت کارش میکشم"
باصدای عمہ کہ سعی درعصبی بودن لحنش داشت یہ متر پریدم بالاگفتم:
romangram.com | @romangram_com