#فردا_بدون_من_پارت_182
"ببخشیدشما؟"
من:"سلام من آرامم"
چیزی نگفت کہ ادامہ دادم
"بببن پانتہ آ من مجبورشدم بہ اهورا کمک کنم یعنی اون مجبورم نکردایعنی چرا یجوراییم اون مجبورم کرد،اوووف ببین..."
نذاشت ادامہ بدمو گفت:
"مهم نیست ، اگہ کار دیگہ نداری قطع کنم"
من:"کاری ندارم
فقط من واقعا ..."
بازم حرفموقطع کردوگفت:
"گفتم کہ مهم نیست ،من خیلی خستم میخوام بخوابم خدافظ"
من:"خدافظ"
تماسو قطع کردمو خودمو پرت کردم روتخت نگاهی بہ ساعت گوشیم انداختم کہ متوجہ شدم الان دوساعتہ تو اتاقم نکہ بترسما نہ میخواستم فکرکنم کہ چی بہ پانتہ آ بگم آخرشم هرچیو باخودم مرور کردمو یادم رفت
سیاوش یہ ده دقیقہ بعد اینکہ اومده بود تو اتاق رفتہ بود بیرون از سروصداشون معلوم بود آرسام داره تنبیهش میکنہ ،ازجام بلندشدمو بعدمرتب کردن سرو وضعم ازاتاق اومدم بیرون کہ دیدم مهدیہ فقط توهالہ بادیدن من یہ چشم غره ی توپ مهمون کردوازم روگرفت
حتماازم دلخوره،رفتم روی مبل روبروییش نشستم وگفتم:
"حالا نمیخوادقهرکنی من کہ کاری نکردم فقط ازتون فیلم گرفتم ،بعدشم حالا کہ چیزی نشده"
مهدیہ:"چیزی نشده آبروم پیش بچہ ها رفت"
من:"چیزی نشده چون کارتون راحتترشدو دیگہ لازم نیست بامخفی کاری کنارهم باشید درواقع من کارتونو راحتتر کردم"
romangram.com | @romangram_com