#فردا_بدون_من_پارت_178


"چہ دست سنگینیم داری"

کہ بانگاه حرصیہ مهدیہ سریع ساکت شد ولی معلوم بودبہ زور داره خودش وکنترل میکنہ کہ نخنده مهدیہ نگاهی بہ آرسام انداخت وبادیدن قیافش مشتی بہ بازوش زدو گفت:

"خندیدی نخندیا"

آرسام بااین حرف مهدیہ محکم بغلش کرد و همونطورکہ بلند میخندید گفت:

"جیرجیرک خودمی"

سریع فیلمو قطع کرد و آروم ازاونجا دورشدم آرسام بادخترای زیادی دوست بوده ولی مهدیہ باپسری رابطہ نداشتہ امیدوارم آرسام واقعا مهدیہ رو دوست داشتہ باشہ چون مهدیہ برخلاف روحیہ شادوشیطونش کہ جوری وانمود میکنہ کہ بیخیالو چیزی واسش اهمیت نداره دختر حساسیہ،حتما بایدبا آرسام حرف بزنم!

رفتم تو آشپزخونہ ومشغول کمک کردن بہ آنیتا والنازشدم کہ النازگفت:

"مهدیہ رو پیدا کردی؟"

اخمی کردمو جوابشوندادم کہ اینبارآنیتا گفت:

"آرام النازباتو بودا"

من:"متوجہ نشدم چیزی گفت؟"

آنیتا:"گفتش مهدیہ روپیداکردی"

من:"نہ پیداش نکردم"

بعد ناهار شماره ی پانتہ آ رو ازمهدیہ گرفتم وتصمیم گرفتم شب بهش زنگ بزنم تا اونموقعم یکمم باخودش کنارمیاد رفتم کنار کیارش یعنی تنها جای خالی نشستمو فیلمی کہ ازمهدیہ وآرسام گرفتہ بودم وپلی کردو آوردم اون قسمتی کہ مهدیہ آرساموزد آروم خندیدم کہ باصدای کیارش هلزده برگشتم طرفش

کیارش:"نــــــــــــــــــــــــــــہ!

مهدیہ وآرسام؟"

دستمو گذاشتم رودهنش کہ سیاوش کہ نزدیکمون بود گفت:


romangram.com | @romangram_com