#فردا_بدون_من_پارت_177
"جانم؟"
من:"مهدیہ روندیدی؟"
کیارش:"نہ ندیدم"
روبہ سیاوش گفتم:
"توچی سیا؟"
نگاهی بهم انداخت ومتفکرگفت:
"آخرین باری کہ دیدمش داشت میرفت پشت ویلا"
اهانی گفتم وازپیششون رفتم،تقریبا رسیده بودم بہ جایی کہ سیاوش گفتہ بودکہ صدای آروم مهدیہ روشنیدم
مهدیہ:"خُب...خُب...چجوری بگم
اووم...
منم دوست دارم"
باتعجب آروم وبی سرو صدا رفتم پشت یکی ازدرختا کہ بادیدن صحنہ روبروم نزدیک بود چشمام ازحدقہ بزنہ بیرون بادهنی بازبہ مهدیہ وآرسام کہ داشتن همومیبوسیدن خیره شدم بعدچندثانیہ بہ خودم اومدم وبایہ لبخندگنده گوشیمو ازجیبم بیرون آوردم و مشغول فیلم گرفتن ازصحنہ روبرم شدم ولی هنوزم باورش برام سخت بود اینا کی ازهم خوششون اومده بود آخہ ؟
تاجایی کہ یادمہ همیشہ مشغول دعوا کردن بودن وقتی ازهم جدا شدن یهو مهدیہ محکم زد توگوش آرسام ،دیگہ چشمام ازاین گردترنمیشدچرازدش؟
آرسامم باتعجب درحالی کہ دستش رو صورتش بودگفت:
"چرامیزنی؟"
مهدیہ:"عِہ چیزه
وااای ببخشید خُب هل شدم نمیدونستم باید چیکارکنم"
آرسام بلند خندید وگفت:
romangram.com | @romangram_com