#فردا_بدون_من_پارت_176
دلم واسہ پانتہ آ میسوخت،میشد فهمید چقدر اهورارو دوست داره
درستہ ازنوع اخلاق ورفتارش خوشم نمیومدولی اونم آدم بودو احساس داشت ولی اهورا بیرحمانہ پاگذاشتہ بود رواحساسشو قلبشو لہ کرده بود و متاسفانہ منم با بیتوجهیم تواین راه کمکش کرده بودم
الان من چہ فرقی باالناز داشتم
اوووف حتما باید باپانتہ آ حرف بزنم حتما
همین کہ رسیدم ویلا ،سراغ پانتہ آ رو از کیارش گرفتم کہ گفت پانتہ آ وسایلشو جمع کرده وبرگشتہ تهران
حالا کہ من فهمیده بودم چیکارکردمو میخواستم جبران کنم پانتہ آ رفتہ بود عذاب وجدان مثل خوره افتاده بود توجونم و ولم نمیکرد وقتی یاد چشمای اشکیش میفتادم بہ کل یادم میرفت کہ اونو دوستش ناردیس چقدر اذیتم کردن ولی مطمئنم پانتہ آ اونقدرام کہ نشون میده بد نیست و همہ ی اینکاراش بخاطر نفوذیہ کہ ناردیس روش داره
پووووفی کشیدموتصمیم گرفتم شمارشو ازمهدیہ بگیرم تا باهاش صحبت کنم ولی هرچقدر گشتم مهدیہ رو پیدا نکردم،کلافہ رفتم پیش آنیتا وگفتم:
"آنیت مهدیہ روندیدی؟"
آنیتا:"نہ چیکارش داری؟"
من:"کارش دارم دیگہ"
آنیتا:"اون ازعرفانہ کہ باعرشیاجونش رفتہ بیرون اون ازمهدیہ خانوم کہ معلوم نیست کجاغیبش شده اینم ازتو همتون یہ جوراز زیر کارا در میریدفقط منو این الناز بیچاره کارمیکنیم"
من:"اینقدر غرنزن مهدیہ رو پیدا کنم میام کمکت"
آنیتا:"برو ازکیارش بپرس فکرکنم اون بدونہ کجاست"
سری تکون دادم وازآشپزخونہ خارج شدم
رفتم توهال کہ دیدم کیارش وسیاوش دارن شترنج بازی میکنن و شهابم بدون اینکہ حواسش بہ تلوزیون باشہ هی کانالارو عوض میکنہ ،رفتم کنار کیارش وگفتم:
"کیا؟"
همونطورکہ مهرشو جابہ جا میکردوسرش پایین بود گفت:
romangram.com | @romangram_com