#فردا_بدون_من_پارت_175

"چہ زری زدی؟"

من:"چیہ ؟ مگہ دروغ میگم اگہ دوستش نداشتی چرابازیش دادی ها؟"

اهورا:"من هیچ قولی بهش ندادم خودش بود کہ مثل کنہ بهم چسبیده بود،پانتہ آ بودکہ هیچ غروری نداشتو کامل خودشو دراختیارم گذاشت "

من:"اینو کہ بهش میگی بی غروری اسمش عشقہ احمق"

اهورا:"اصلا توچرایهو پانتہ آ واست مهم شده ها؟"

جوابی نداشتم کہ بهش بگم منم همیشہ ازپانتہ آ بدم میومد واونروزی کہ اهورا ازش جداشد نہ تنها ناراحت نشدم بلکہ بخاطرشکست پانتہ آ خوشحالم شدم

من:"اصلاتوبہ چہ حقی منوبوسیدی ها؟"

اهورا:"منکہ بهت گفتم میتونم یہ کاری کنم کہ هرچہ زودترازشرپانتہ آ خلاص شیم وقتیم نظرتو پرسیدم قبول کردی"

من:"ولی من نمیدونستم منظورت چیہ"

اهورا:"پس واست تجربہ شد تا وقتی منظورکسیونفهمیدی درخواستشو قبول نکنی"

من:"ولی تونباید اون کارو میکردی"

اهورا:"من هرکاری دلم بخواد میکنم"

من:"تومثل شهاب عوضیی همتون همینید"

پووفی کشیدو گفت:

"نظرت چیہ لب پایینتوبالب بالاییت اشنا کنی"

من:"ها؟"

اهورا:"میگم نظرت چیہ خفہ شی؟"

باحرص نگاهش کردم وبیتوجہ بهش ازش دورشدم پشت سرمو نگاه کردمو وقتی اثری ازش ندیدم روی یہ تکہ سنگ نشستم

romangram.com | @romangram_com