#فردا_بدون_من_پارت_174


اهورا:"ببین خودت خواستیا"

باتعجب نگاهش کردم کہ بی توجہ بہ من نگاهی بہ جاده خلوتی کہ توش بودیم انداخت و سرشو آورد نزدیک صورتم باچشمای گردشده گفتم:

"داری چیکارمیکنی؟"

بہ جای جواب دادن لباموبالباش قفل کردو آروم ونرم شروع کردبہ بوسیدنم

باچشمای گردشده خیره شدم بہ چشمای بازش وتاخواستم ازش جدا شم خودش آروم ازم جداشد

خودموآماده کردم کہ هرچی لایقشہ بارش کنم کہ بادیدن پانتہ آ کہ باچشمایی گریون نگاهمون میکرد خفہ شدم ،پانتہ آ باگریہ اومدطرفمونو روبہ اهورا گفت:

"ازت متنفرم اهورا"

اهورا خونسرد نگاهش کرد کہ روبہ من ادامہ داد:

"آرام خوب بہ من نگاه کن ببین عاقبت دل بستن بہ اهورامیشہ حالو روزه من

هرچندمیدونم هیچ رابطہ ای باهم ندارین واینکارا فقط واسہ اینہ کہ منہ بدبخت ازاهورا دست بکشم

ولی بازم حواستو جمع کن کہ بهش دلنبدی کہ میشہ مثل من غرورتومیشکونہ ومیره سراغ یکی دیگہ"

باتموم شدن حرفش باچشمای اشکیش نگاهی بہ منو اهوراانداختو با دو ازمون دورشد

شکہ فقط بہ پانتہ آیی کہ داشت میدویید نگاه کردم کہ باصدای اهورا ازش چشم گرفتم

اهورا:"آخیـــــش ازدستش خلاص شدم دختره ی سیریش"

باحرص برگشتم طرفشو گفتم:

"خیلی پستی"

باچشمای قرمزبرگشت طرفمو گفت:


romangram.com | @romangram_com